



دلم تنگه یا رب ..
باز هم ساختم .. باز هم کنار امدم ..
با همه چیز ... بنده هایت ... دنیایت ... باران زیبایت ...
حتی کلاغ هایی که آوای مرگ را در گوشم غار غار میکنند ؛
البته اینبار زمزمه میکنند، صدایشان رسا نیست ...
باران میبارد
قدم زنان در پی گمشده ای پیدا میگردم !
هوا چقدر سرد و آسمان چه بیروح است
دستهایم در هم گره خورده ... اشک هایم نیز !
تو میدانی صورتم را باران شسته یا چشم هایم ؟؟!!
چهره معصومش بی اراده لبخند را میهمان لبان سردم میکند ..
آن کودک را میگویم
چند گام آنطرف تر به من خیره شده
شاید لطافت اشک هایم او را مجذوب ساخته !
آخر مگر نمیدانی او پاک است .. با دلی پاکتر
یعنی اشک هایم نیز ...
تو میخندی و از من دور میشوی
با همان دو چشم سیاه
با همان نگاه مهربان
اما خنده هایت کو ؟؟
شاید کر شده ام ؟ شاید هم زمان مرا به دیار فراموشی رهسپار میکند .
چه ابلحانه است !
مگر شدنی است !
یادی از یادم رود که یادم ماند با یادش زندگی کنم ؟؟!!
خیالی خام است و پوچ
جاده چقدر طولانی شده !
آسمانی پیش رویم است که ستاره ای ندارد .. خاکستری پوشیده !
به من هشدار میدهد , مقصد نزدیک است ..
قطرۀ باران را میگویم , به شیشه میخورد و چشمک میزند
شاید نمی داند باران هم دگر برایم تکراری شده !
..
مقصد اینجاست
پیش روی تو
بتاز تا جا نمانی
تو فاتح آنی !
N/V 
۲۸/۱۰/ ۸۷
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by blackheart2008.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM