
چشم هايم را به آسماني که خدايت در آن است دوخته ام و دستهای خسته ام را سوی او دراز کرده ام..
و از تو می خواهم که بیایی و مرا از عطر نفسهایت لبریز کنی بیایی و مرا به سرزمين آب هاي نقره اي ، به سرزمين آرزوها ببری..
و امشب باز به گذشته مینگرم آنجا که در اوج نا امیدی سر راهم قرار گرفتی و با نگاهت قلب یخ بسته ام را گرما بخشیدی ..
و امشب چون گذشته تمام حرفهایم برای توست آه...پس کي مي آيي.. چشمهای خسته ام انتظار آمدنت را می کشند؟ ...
...
می خواهم از تو بنویسم تو که در تمام لحظه های من وجود داری .
با تو بودن من را شاد میکند . بی تو بودن من را غمگین . خنده هایم برای تو ،
گریه هایم برای توست . تو در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمیکنم چرا که تو در
آنی و حال می گویم دوستت دارم تویی که مثل کوه استواری مثل دریا روانی و مثل
جنگل سبز و مانند گل لطیفی ...
اما کاش می توانسم به دلم بقبولانم که رویاهای قشنگ بهاری همیشه پایدار نیستند
کاش در این شب های محرم دلم کمتر غصه دار شود ...دلم کمتر عذاب بکشد ... کاش بتوانم بپذیرم .... کاش دل خسته ام انتظار را بپذیرد ...

به نام خــــــــــــــــــــــــدا
بسم الرب الحسین
السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
صداي قافله عشق به گوش مي رسد، حسين فاطمه وارد کربلا شد. پس از ورود به کربلا فرمود: نام اين سرزمين چيست؟ گفتند: غاضريه. فرمود: نام ديگرش چيست؟ گفتند: نينوا. فرمود: نام ديگري ندارد؟ گفتند: شاطي الفرات. فرمود: ديگر چه مي نامند؟ گفتند: کربلا. حسين عليه السلام آهي پر از غم از دل برکشيد و در حالي که اشک گونه هايش را تر نموده بود، فرمود: “اينجا زمين اندوه و بلاست، اينجاست که خون هاي ما ريخته مي شود، اينجاست که پرده حشمت و حرمت ما چاک مي گردد، اينجاست که گلوگاه مردان ما تيز کننده شمشير دشمنان شود، اينجاست... اينجاست که جد من رسول خدا صلي الله عليه وآله وعده نهاد...” تمام کاروان را غم و اندوهي سخت فرا گرفته بود. اينجاکجاست؟ که سالار شهيدان حسين عليه السلام فرمود اينجاست،اينجاست، وعده پاکان و ناپاکان...
من عاشقم و غیر تو دلدار ندارم
جز دار در این دار هوادار ندارم
من مشتری عشق تو ام یوسف زهرا
ورنه سر و کاری سر بازار ندارم
میثم به علی نازد و من بر تو حسین جان
دیگر تو مگو میثم تمار ندارم
گر سنگ زنندم به سر دار غمی نیست
جز سنگ در این کوفه خریدار ندارم
زین طایفه عهد شکن با تو چه گویم
کز گفتن آن قدرت اظهار ندارم
آن قدر بگویم که در این شهر پر آشوب
من ایمنی از سایه دیوار ندارم
محرم...
محرم حکایت انسانهاییست که در تاریکی جهل خویش ماندگار بودند و کسی می باید، تا آینده ای روشن را برایشان نوید دهد...
محرم حکایت درد است ،درد مسلمانی انسانهایی که پیشانی بر مهر ساییدند، اما بویی از طراوت عبادت نبردند وکسی می باید، آنها را در پناه خدایی برد که لبریز از رحمت است خدایی که سرشار از مهربانیست...
محرم حکایت اسلامیست که گرفتار تفکرات سطحی شده بود وکسی می باید، آن را از این منجلاب برای آیندگان بیرون کشد...
محرم حکایت انسانهاییست که روی صبر را سفید کردند و در اوج آسمان عزت پرواز کردند و با افتخار به این عزت جان خویش را برای حفظ آن فدا کردند...
و محرم فرصتیست برای ما تا پلی زنیم بین خود وکسی که آیینه تمام نمای مظلومیت است، پلی به رنگ سبز توسل...
دوستان ســــــــــــلا م
فرارسیدن محـــــــرم ماه پیروزی خون بر شمشــــــــــیر را به همه شما تسلیت می گویم
باز شد حلال محـــــرم پیدا
تسلیت تسلیت یا زهـــــــــــــــرا
سلام
بچه ها یه اتفاق بدی برا داداش یکی از دوستام افتاده
الان تو بیمارستانه
تو رو خدا براش دعا کنید ........![]()
![]()
تو این اطاق لعنتی تنها چیزی که سکوت شب رو میشکنه حق حقای شبانه منه .. مدت ها بود که بقضم نشکسته بود اما با اومدن بارون و سیل اشک اسمون دل خسته ام یه همدرد پیدا کرده بود ..شایدم یه بهونه تا زیر بارون بقضش رو واکنه که اگه کسی هم اونو دید اشکاشو جای بارون جا بزنه و بازم بقضشو از همه پنهون کنه ..
اما آسمون همدم من شد و با من گریست .. فقط آسمون همدمم شد ....
خدایا من دیگه طاقت ندارم
به خداییت قسم دیگه طاقت شکستن و خورد شدن رو ندارم
خدایا همیشه همراهم بودی و منو تنها نذاشتی
ازت خواهش می کنم کمکم کن
کاش همه اتفاقای این چند روزه خوابو خیال باشه ..
کاش همه چیز دروغ باشه
خدایـــــا کمکم کن... که همه چیز فقط یه خواب و یا رویا باشه ..
کمکم کن اونجوری که من فکر می کنم نباشه و گرنه من خورد میشم
میشکنم و باز ...
از بین میرم .. زیر بار غصه خورد میشم له میشم
خدایـــــــــــــــــــــــــا ..یگانه معبود من کمکم کن
امیدوارم همه چیز اونجوری که من فکر می کنم نباشه
من دیگه طاقت شکستو ندارم ...
خدایا امیدم به تو ست در همه حال و راضی ام به رضای تو ..

به نام یگانه معبود هستی بخش
به نام او که تنها آفریینده دوستی و زیبایی است و او که افریننده دوست داشتن و دوستدار عاشقان است ..
گلم این بار می خوام برای دلم بنویسم ..همان دلی که مدتها بود که که دلتنگ تو بود ..
نه ..نه ..نه می خواهم برای تو بنویسم ..
نه ! می خواهم برای تو و دل بنویسم .
برای تو از دلی که مدتهاست که دلتنگ توست و برای دل از تو که مدتهاست بی خبری از دل ...
نمی دانم شاید بشود اسمش را عشق گذاشت شاید دوست داشتنی ساده و شاید ویرانگی دل ..و شاید اسیر غم .. نمی دانم دلم گرفتار کدامین یک از اینهاست ..
اما ...
از وقتی که دلتو شکستم و رفتم دلم بی قرار بود ... دیوانه وار به هر سو خیره و جستجو گر قلب پاکت بودم ...هر لحظه که دلم می شکست و زمانه با دلم نمی ساخت و هر کس به دلیلی دلم را می شکست دل من تنها بهانه تو را داشت ...
روزها و شب ها به سختی برام می گذشتند ..
انگار دل دیوانه من خو کرده بود به دیوانگی ..
انگار دگر دوست نداشت با یادت پلک بر بندد و با تجسم چشمان زیبایت دعوت رویاهای شبانه را بپذیرد ...
دلم با غصه خو کرده بود ..انصافا که همخانه ای اسن بس باوفا ...
دلم دوست می داشت که شبها تا صبح به جای رفتن به بزم عاشقانه فرشته ها نظاره گر تک تک ستاره ها باشد
نظاره گر اسمان سیاه با خال های طلایی
انگار دلم به ستاره ها می گفت می دانم او با چشمان سیاهش نظاره گر این سکوت عاشقانه اسمان و ستاره هاست ..
میون تک تک ستاره ها دلم فقط دنبال تو می گشت
این دل خسته و از همه بریده تر جیح می داد به به جای رویاهای شیرین تا صبح در جمع ستاره ها با خیالت سر کنه و با طلوع خورشید و رفتن ستاره ها نیومدن تو رو باور کنه ..
فکر نمی کردم دیگه همه چی مثله قبل بشه
انگار هر طلوع خورشید و روزی نو به من می گفت که باز روزی دگر بدون تو و باید عادت بکنی بدوناون دل من
روزها برام سخت بود لحظه ها دیر می گذشتن به اندازه یک سال ..غم همخونه دیرینم بو د که فقط لون بود که تو این مدت همدم دل دیووونه ام بود ...هر روز دلم هوای صدایت را می کرد در همه لحظه هایی که ازهمه خسته و تنها همدم و محرم اسرارم می توانست تو باشی اما ....... افســـــــــوس .....افســـــــــــوس ....
چند رو ز پیش بعد از مدتها صداتو شنیدم ..باورم نمی شد ..همان صدای ارام و متینی که باز دلم را ارام می کرد و دلم با شنیدنش ارام می شد و انگار که هیچ غصه ای نبود و هیچ غمی نبود ..
انگار ستاره باز آمد و به من چشمک زد ..
زیباترین لحظه برایم بود
باورش مشکل بود اما شدنی بود ...
اون صدای زیبای تو بو د که باز با نصایح ارزشمندت مرا امید دادی ..
تو همان عزیز من که مرا صادقانه پند و اندرز می دادی
دلم شاد بود تمام غصه ها و مشکلات اون چند وقت رو فراموش کردم
ولی نمی دانم چرا گل زیبای من باز همان دلشوره عجیب هراهم شد همان نگرانی ..هرگاه صدایت را می شنوم این دلشوره و نگرانی برای تو بیشتر می شود ...
گلم تا حالا غم را دیدی که لبخند بزند ؟؟ ... آری لبخند ؟!!..
مسخره است نه ؟!! ..اما من با بودن تو حتی لبخند غم را هم دیدم ..
امیدوارم لحظه هایت سبز باشد و من بتوانم به نبودن تو عادت بکنم تا انزمان که زندگی ام رخت آبی بپوشد و آرامش یابد .
اما انگار غم وفادارتر از شادی است ..کاش آنگونه که می خواهم شود کاش مشکلات پایان یبابد ..کاش زندگی با من بسازد و مرا پخته کند .. پختـــــــــــه تر از حــــــــــــــال ...
ابان ماه ۸۶ ۷:۲۵ عصر
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by blackheart2008.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM